تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers می دونی که امیدمی ؟

























می دونی که امیدمی ؟

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

من آخر سر خودمو چشم زدم

اینقد رگفتم ویار ندارم ... حالت تهوع ندارم که از دیروز بعد از ظهر احساس می کنم هیچ  چی نمی تونم بخورم

همش حالم بده ... با عرض پوزش نه اینکه بالا بیارم ولی خوب حالتشو دارم

امروز نی نی نازم هفت هفته و سه روزشه

چند تا مشکل کوچیک داشتم که خدا رو شر حل شد

این روزا تمام تلاشمو دارم می کنم که کمتر استرس داشته باشم و کمتر حرص بخورم چون واقعا دوست ندارم نی نی نازم اذیت بشه

پس پیش به سوی زندگی بدون استرس

| شنبه سی ام اردیبهشت 1391 | 9:41 | لیلا| |

امسال روز زن با همه روزهای زن سال های گذشته برام فرق می کنه

امسال من مادرم

یه حس خیلی خاص دارم .. فکر نمی کردم مادر بودن این حسو داشته باشه ... حسی که این موجود کوچولو رو خیلی بیشتر از خودت دوسش داشته باشی ... موجودی که داره توی وجود داره جوونه می زنه ،بزرگ می شه و تو حسش می کنی

همش باید مراقب خودت باشی خیلی بیشتر از همیشه

به قول امید آدم تا وقتی مجرده فقط مراقب خودشه ولی وقتی ازدواج می کنه باید بیشتر مراقب خودش و همسرش بشه ولی وقتی پدر میشه دیگه واقعا همه چیز فرق می کنه تو باید مراقب همه چیز باشی ... همه چیز..

روزا خیلی تند داره طی میشه ... خیلی زودتر از اون چیزی که ادم فکرشو بکنه

امروز ۷ هفته و ۲ روزه که موجود نازنینی توی وجودم داره زندگی می کنه و من سر مست از این موضوع هستم ...

هفته ای که گذشت مرخصی استعلاجی داشتم و خونه بودم ... خدا رو شکر اصلا حالت تهوع و ویار ندارم و این باعث شده زیاد حس نکنم که شرایط عوض شده ...

خدایا ممنونم ... ممنونم که خوشبختیمو کامل کردی.. تمام خوشبختیمو مدیون توام...

امیدم مرسی از اینکه نذاشتی توی این هفته کاری کنم ... عاشقانه می پرستمت نفسممممممممم

مامان لیلا

| جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 12:23 | لیلا| |

هنوزم باورم نمی شه

وقتی خانم دکتر گفت تبریک می گم خانم... جواب آزمایش شما مثبته

اشک همین جوری از چشمام پایین میومد

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر از اومدنت خوشحال باشم

ثمره ی عشق من امید درست توی چهارمین سالگرد عقدمون داره جوونه می زنه

من مادر شدم

| سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 7:32 | لیلا| |

چقدر دلم می خواد بنویسم

همین جوری بی بهانه

بی هیچ حرف خاصی

 

| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 14:8 | لیلا| |

نمی دونم چرا این قدر این روزا همه چیز درهمه

حوصله ی هیچ کسو ندارم

این حسمو اصلا دوست ندارم

چون همیشه آدم سر حالی هستم وقتی اینجوری می شم خیلی اذیت می شم.. خیلی

هر کاری می کنم نمی تونم انرژی مثبت بگیرم

امیدوارم توی این سه روز تعطیلی حالم خوب بشه

 

| سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 9:11 | لیلا| |

الان فقط دلم یه ساحل آروم می خواد که توش دراز بکشم

احساس می کنم خیلی خستهام

خیلی خیلی

دوست دارم هر چه زودتر سه شنبه برسه و من خوشحال باشم که سه روز تعطیلم

| یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 9:32 | لیلا| |

بعضی وقتا خیلی کینه ای می شم  . اصلا خودمم باورم نمی شه که چنین آدمی شدم

این چند روزه خوابهای بدی می بینم

با یکی از دوستام خیلی دوستش داشتم به مشکل برخوردم

و به هیچ عنوان نمی تونم با این مشکل کنار بیام ... همشم تو خواب دارم باهاش جر و بحث می کنم

دوست دارم آروم باشم

آروم آروم

همش با خودم می گم تازه دارم مفهوم دستم نمک نداره رو حس می کنم

دوست دارم برم یه جایی که سکوت باشه  و سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

| چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | 9:48 | لیلا| |

باورم نمیشه چهار سال گذشت

چهار سال پیش چنین روزی تموم قلبم در هیجان بود . امروز روز سرنوشتم بود 

چهار سال از بهترین روزهای زندگی ام گذشت

خیلی زود گذشت

این روزا دوست ندارم ثانیه ها بگذره

دوست دارم توی این روزا بمونم

| سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 7:50 | لیلا| |

نمی دونم چرا این صفحه رو باز می کنم تمام اون چیزی که توی مغزم بود ر می کشه می ره

این روزا سرم خیلی شلوغه

سر کارم و کلاسهای دانشگاه و کارهای خونه و این دست درد کلافه ام کرده

این روزا با اینکه مشکلی خاصی نیست نمی دونم چرا این دست درد ولم نمی کنه

این آلرژی مسخره ام که ول کن نیست

خلاصه اینکه همه چیز اینجا درهمه

اوضاع من و امیدم که عین همیشه همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم....

خلاصه خیلی دوست دارم اینجا بنویسم

بنویسم که یه حس زیبا داره به سراغم میاد

هیچ وقت فکر نمی کردم که من از امید بخوام که بچه دار بشیم

ههیشه فکر می کردم ناگریز مجبور به بچه دار شدن می شم

ولی این روزا واقعا دارم حس می کنم که دوست دارم مادر بشم

البته این موضوع تا دی ماه طول می کشه که این درس لعنتی تموم بشه و ببینم خدا چی می خواد

برای دی ماه دارم لحظه شماری می کنم .. اون لحظه ای که حس کنم ثمره ی عشق من و امید به وجود اومده و من مادرم ....

| یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 8:0 | لیلا| |

سه سال شد؟

سه سال شد که تو شدی تموم کسم

زندگی ام

بود و نبودم

امیدم سه ساله شدنمون مبارک

| چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 8:25 | لیلا| |

Design By : shotSkin.com